| | |  |
| خـانـه | صاحب خانــه | تمـ ــاس | ایمیـــل | چرا لبگزه ؟
|
| |
| | + قیامت دنیا | چهارشنبه 2 مرداد 1387 | | دیروز رشت بودم ولی نه برای گردش... اینکه ساعت 6 صبح از خانه بیرون بزنی و ساعت 6 عصر، دوباره تهران باشی یعنی اینکه تنها برای یک کار اداری رفتی نه برای تفریح.. همین در شهر منجیل که الان کم کم می توان آن را به جای شهر درخت های زیتون، شهر درخت های آهنی (توربین های بادی) نامید، برگی از خاطرات گذشته در مقابلم باز شد.. برگی که بار تلخ آن بیشتر از چند کتاب قطور در قفسه ی خاطراتم سنگینی می کند.. سال 1369 ... سی و یکم خرداد... فاجعه ای بزرگ و دلخراش رودبار و منجیل... زلزله ای مهیب و ویرانگر..

عکس های خودم خوب نشدند از اینترنت استفاده کردم.. با تشکر از صاحب عکس
صبح آن روز به دلیل مسئولیتی که داشتم همین که خبر را از رادیو شنیدم به سمت منجیل راه افتادم.. باید اعتراف کنم تا به منجیل نرسیده بودم عمق فاجعه را نمی دانستم.. نه اینکه من نمی دانستم که حتی خبررسانی رسانه ها هم به دلیل عدم ارتباط کافی، خبر را تا این حد نه می دانستند و نه منعکس کرده بودند.. همین که در جاده، به بلندی مشرف به منجیل رسیدم تمام شهر را مثل علفزار یا گندمزاری که به دلیل وزش باد به یک سمت روی هم خوابیده باشد روی هم ریخته دیدیم.. خانه ها به یک سمت خوابیده بودند.. تازه آنجا بود که شوکه شدم و چیزی را دیدم که هرگز تصورش را نمی کردم. در شهر، صدای زنده ها را از زیر آوار می شنیدم اما نه ابزاری بود که بتوانم کمک کنم و نه زور بازویی که بتوانم سقف های یک تکه بر زمین افتاده را جابجا کنم.. صحنه هایی دیدم که تا عمر دارم فراموشم نخواهد شد.. مرده ها از یک سو و زنده هایی که بدتر از مرده ها بودند.. انگار فکر می کردند قیامت بر پا شده و مات و مبهوت به در ودیواری که دیگر وجود نداشت نگاه می کردند.. هیچ چیزی باورشان نمی شد.. اصلاً نمی دانستند کی هستند و کجا هستند... یکی دو شب وحشتناک را آنجا سپری کردم.. یکی دوشبی که خدا هیچوقت نصیب نکند.. بیشتر از این خاطرتان را نمی آزارم.. اما چقدر راحت می توان قیامت را دید.. خدایا! مخلصیم
| | | |
| |
| |
| |
| | + پرواز | پنجشنبه 27 تیر 1387 | | امروز در وبلاگی دیدم در نگاه آنان که پرواز را نمی دانند، هرچه بیشتر اوج بگیری، کوچکتر می شوی.. این جمله را نمی دانم از کیست، اما یادم آمد از دوستی که پنج شش سال پیش نصیحتم می کرد و می گفت: سقف پروازت را با تحمل دیگران تطبیق بده نه با قدرت پرواز خودت و برای دلت... انگار دیروز بود که می گفت: سعی کن به اندازه ی توانت پرواز نکنی؛ چون خیلی ها تحمل پرواز بلندت را ندارند و بال و پرت را می شکنند. و من حرف خیرخواهانه اش را گوش نکردم و برای دلم پرواز کردم.. کاش برای خدا پرواز می کردم.. خدایای من! اخلاصی ده که از این به بعد برای تو پرواز کنم و به سمت تو اوج بگیرم که اگر هم بدخواهان زخمی ام کردند به پای تو بگذارم.. اما نگران نیستم.. به لطفش امید بسته ام که روزی او خواهد آمد و من در سایه ی عدلش بال هایم را به اوج خواهم گشود.. آن روز نه چشم بدخواهی مرا می بیند و نه تیر حسودی بال پروازم را خواهد بست..

| | | |
| |
| |
| |
| | + شب آرزوها | پنجشنبه 20 تیر 1387 | | لیله الرغایب .. شب آرزوها شب یلدای عشق... یلدای معرفت یلدایی که به جای شاهنامه خوانی و قصه ی مادر بزرگ، این خداست که در گوش بنده اش می خواند و مهمتر اینکه خدا نیز ساکت است تا نجوای بنده اش را بشنود و آرزوهای بزرگش را اجابت کند و چه آرزویی بزرگ تر از خودت ای مولای من؟ و چه چیزی قشنگ تر از امید به خود تو ای مهربان تر از مادر؟ و چه آرامشی بهتر از لحظه ی نگاه به تو ای آرامش مطلق؟
خدای من! تمام آرزهایم و بزرگترینشان نیز در همین یک جمله است که اللهم عرفنی نفسک چه آنکه اگر نشناسمت پیام و پیامبر آسمانی ات را نخواهم شناخت ونیز مولای عاشقی ها را نخواهم شناخت... و این یعنی گمراهی از دین تو...
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
ای ججت خدا! ای مولای بنده نواز! ای ارباب رعیت پرور! کمکم می کنی... می دانم دستم را می گیری .. اطمینان دارم و همین مرا بزرگترین آرزو و والاترین گشایش است نازنین !
تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
| | | |
| |
| |
| |
| | + شیعه ی تنوری | سهشنبه 18 تیر 1387 | | بسیار پیش آمده است که در مجامع مختلف، وقتی صحبت از شیعه ی با آگاهی و معرفت و شیعه ی بدون آگاهی و شناخت داشته ام ماجرای زیر را نقل کرده ام. تمام حرف این است که اگر شیعه با همه ی ظرفیت به جایگاه امام و امامت معرفت نداشته باشد، هنگام امتحان و حضور، در جا می زند و وقتی که اعتقادش به نظام امامت از روی علم و آگاهی باشد و به مرحله ی باورمندانه ای رسیده باشد، دیگر دنبال چون و چرا و ... نمی گردد و تمام خیر را در اطاعت محض از امام می داند هر چند که به نتایج آن وقوف نداشته باشد. روایت زیر را که ما نام حکایت شیعه ی تنوری بر آن می گذاریم با ترجمه از مناقب ابن شهر آشوب جلد4 صفحه ی 237 و بحارالانوار جلد 47 صفحه ی 123 حدیث 172 و البته با اندکی تصرف در عبارت برایتان نقل می کنم . فردی به نام مأمون رقی که گویا خود در این ماجرا حضور داشته است می گوید: یکی از شیعیان خراسان به نام سهل خراسانی به حضور امام صادق رسید و به اعتراض گفت: با این که حق خلافت و رهبری از آن شماست، و با این که ــ فقط در خراسان ــ صد هزار شیعه ی طرفدار و شمشیر زن دارید، چرا نشسته اید و قیام نمی کنید؟ امام صادق(ع) از کنیزشان حنیفه خواستند تنور را روشن کند و سپس با سهل به ادامه ی گفتگو پرداختند. پس از مدتی که تنور داغ و سوزان شد امام به وی فرمود: برو داخل تنور بنشین. سهل خراسانی عرض کرد: آقای من! مرا به آتش عذاب مکن.. از من بگذر که خدای از تو بگذرد. امام دیگر چیزی نگفتند تا اینکه در همین شرایط، هارون مکی که مومنی وارسته و از یاران امام بود وارد شد. امام به او فرمود: کفش هایت را کناری بگذارد و وارد تنور آتش شو و در آن بنشین. او بی درنگ داخل تنور داغ شد و در آن نشست. امام پس از مدتی که با آن خراسانی صحبت می فرمود و از اوضاع و احوال خراسان جوری سخن می گفت که گویا از خود سهل هم بیشتر و بهتر بر مسایل خراسان واقف است، به وی فرمود: برخیز و داخل تنور را نگاه کن. سهل برخاست، به تنور نگاه کرد و دید که هارون مکی با آرامش تمام در میان آتش نشسته است. آن گاه امام فرمود: در خراسان چند نفر (شیعه) مثل این مرد دارید؟ سهل عرض کرد: سوگند به خدا، حتی یک نفر هم این طوری نداریم. فرمود: انا لا نخرج فی زمان لا نجد فیه خمسه معاضدین لنا نحن اعلم بالوقت. یعنی: ما تا وقتی پنج نفر همراه ـ واقعی ـ نداشته باشیم قیام نمی کنیم... ما به زمان انجام تکلیف آگاه تریم.
به قول امروزی ها امروز نوشت: دوستانی که محبت می کنند کامنت می گذارند لطف کنند آدرس وبلاگشان را هم بنویسند که وقتی ما برای عرض ادب و بازدید می خواهیم خدمتشان برسیم این همه به درد سر نیفتیم .. تلاشی که گاهی به نتیجه هم نمی رسد.. سپاس یاران
| | | |
| |
| |
| |
| | + شاهد معتبر | جمعه 14 تیر 1387 | | می گویند در زمان ناصرالدین شاه، فردی به به یک حاجی صاحب نفوذ مراجعه کرد که من مسافرم و خرجی راه ندارم. البته فقیر نیستم و در وطن خود صاحب امکانات هستم ولی چون اینجا پول هایم به سرقت رفته است، درمانده شده ام. اگر مقداری پول به عنوان قرض بدهید وقتی برگشتم برایتان ارسال می کنم. حاجی برای اینکه به وی قرضی بدهد، شاهد و ضامن معتبری خواست که او بشناسد. آن بیچاره که در آن دیار غریب کسی نداشت زانوی غم در بغل گرفت و گوشه ای کز کرد. کریم شیره ای از راه رسید و از ماجرا مطلع شد. به او گفت: من می روم نزد حاجی می نشینم و تو بیا درخواست خود را تکرار کن و اگر دوباره از تو ضامن معتبر و شاهد شناخته شده ای خواست، خدا را به عنوان شاهد خود معرفی کن و بقیه اش با من.. این بار طرف آمد و به حاجی اعلام کرد که فقط خدا شاهد اوست. کریم شیره ای تا این را شنید پرید وسط کلام و گفت: آدم درست و حسابی! حاجی از تو شاهدی خواست که او را بشناسد و ضمانتش هم معتبر باشد. حاجی این شاهد تو را نمی شناسد و ضمانت او هم نزد وی معتبر نیست.. بلند شو و برو شاهدی بیاور که حاجی او را بشناسد.. و اینطور بود که هم حاجی به خود آمد و هم آن بیچاره به پولی رسید تا به وطنش برگردد.
پ ن ـ کاش امروز هم یک کریم شیره ای پیدا می شد که به بخشی از مسئولانمان خدا را یادآوری می کرد...
| | | |
| |
| |
| |
| | + سفر به گذشته | پنجشنبه 6 تیر 1387 | | قم... امروز برایم خیلی خاطره انگیز بود... شاید در ده بیست سفر گذشته چنین دلنشین قمی نرفته بودم. زیارت دلچسبی که نزدیک غروب نصیبم شد مزید بر همه حس های نوستالوژیک شد.. غروب امروز یکی از شیرین ترین غروب های قم را تجربه کردم ... در ورودی آستانه ی مقدسه تلفنم زنگ زد. عزیزی بود که یادآوری ام کرد چنین روزی را در سال گذشته...« یادت هست پارسال این موقع در چه حالی بودی؟» و من تازه یادم آمد که پارسال در همین لحظات در راه فرودگاه بودم برای پرواز به مدینه النبی... در حرم کریمه ی اهل بیت توفیقی شد تا پس از زیارت از طرف همه ی دوستان، بر مزار علما و صلحای مدفون در این قطعه ی بهشتی فاتحه ای بخوانم. انصافا چه بزرگانی در آنجا مدفونند که هرکدامشان افتخاری برای نظام علمی، فقهی و عرفانی شیعه بوده اند و روزگار به راحتی مثل آنان را نخواهد دید که ان الزمان لمثله لعقیم
در راه برگشت و در دل کویر، باران مرا به مهمانی خود برد.. بوی خاک کویر تشنه که بلند شد، عطر دل انگیز خاطرات گذشته فضای روحم را پر کرد و اشتیاق به گذشته طوفانی ام...
یادم آمد از کودکی خودم که در همین شهر و در خانه ای کنار حرم، چه شب های جمعه ی با صفایی داشتیم. غروب های تابستان های داغی که بر ایوان خانه می نشستیم و وقتی حیات را آب پاشی می کردیم همین بوی خاک بلند می شد. سنگک های داغی که پدر می آورد تا در همان عطر دل انگیز آب و خاک با پنیر و سبزی باغچه ی خودمان بخوریم. آب دوغ خیارهای تابستانه ای که میزان آبش چند برابر ماستش بود و از خیار فقط بویی داشت که باید مثل ماهی در استخر دنبالش بگردیم. صدای دلنشین پدری که در حیات و زیر نور خفیف یک لامپ زرد رنگ ، در نمازهای غفیله اش وذالنون اذ ذهب مغاضبا را گاهی بلند و گاهی آرام می خواند.. مادر بزرگ مهربانی که می نشست و برایمان می خواند و تکرار می کرد و با حوصله یادمان می داد که شب های جمعه بخوانیم یا دائم الفضل علی البریه یا باسط الیدین بالعطیه یا واهب المواهب الثنیه صل علی محمد وآله خیر الوری سجیه واغفر لنا یا ذالعلی فی هذه العشیه فقیر عارفی که هر شب جمعه به کوچه ی ما می آمد و اشعار عارفانه می خواند و مادر بزرگ هر روز هفته برایش سکه ای کنار می گذاشت تا شب جمعه که می آید من بروم و چند عدد سکه را در دستش بگذارم و او بگوید پیر شی جوون.. کارت بازی ما بچه ها با کارت های دست سازی از حروف فارسی که تقسیم می کردیم و هر کس باید یکی را روی زمین می گذاشت و اگر دیگری می توانست با کارت یا کارت های روی زمین و کارت هایی که در دست خودش هست کلمه ی معنی داری بسازد کارت ها را برای خودش برمی داشت و در نهایت هر کس که کارت بیشتری جمع کرده بود برنده به حساب می آمد.
هر چه فکر کردم گذشته همه اش ذکر بود و معنویت .. قرآن بود و دعا و مفاتیح... سرگرمی بزرگترها کتاب بود و سرگرمی ما بچه ها هم همان بازی های علمی و فرهنگی و گاهی هم مشاعره با بزرگترها.. نه تلویزیون مثل امروز بود و نه ماهواره و نه موبایل و نه اینترنت و نه این همه شبهه انگیزی و دغدغه های فرهنگی و اجتماعی.. نه بازی های رایانه ای بود و نه گلف و نه اسب سواری .. نه تابستان اسپیلیت داشتیم و نه زمستان بخاری گازی و شوفاژ.. تابستانمان با بادبزن و ما که مثلا وضعمان خوب بود با پنکه خنک می شد و زمستانمان با کرسی زغالی که همان مادر یزرگ مهربان استاد به عمل آوردنش بود. نه پیتزای مخصوص بود و نه هات داگ و نه بیف استراگانف و چیکن اسپایسی... هر چه بود تافتون داغ و چایی شیرین و پنیر محلی ... آبگوشت با گوشت تازه بود و نان خشکی که در آن تلیت یا ترید می کردیم.. و اشرافی ترین غذایمان قورمه سبزی... نه دعوایی بود و نه ترافیکی... نه حقد و کینه ای بود و نه چک برگشتی و ... در عوض تا دلتان بخواهد رفت و آمد صمیمانه ی فامیلی بود و سادگی بود و آرامش .. صفا بود و محبت و ...
یک دفعه به زمان حال برگشتم... ما که در آن شرایط بزرگ شدیم امروزه اینقدر از سادگی، از صمیمیت، از خدا و معنویت دوریم .. نسل امروز ما که با این همه سرگرمی تکنولوژیک فرصتی برای سادگی و بی ریایی ندارند و تشریفات و گرفتاری ها راهی برای فامیل شناسی برایشان نمی گذارد، به کجا خواهند رفت؟ نمی دانم..
| | | |
| |
| |
| |
| | + بشتاب بانو ! | دوشنبه 3 تیر 1387 | | بشتاب بانوی من ! بشتاب که نفس های مادر به شماره افتاده است و پدر بی صبرنه منتظر است انتظار پدر، انتظار ساده ی هر پدری نیست که تولد فرزندی را آرزو دارد.. آخر قرار است تو همدم مادر باشی و پشتیبان پدر بشتاب بانوی من ! نمی بینی مادرت را که زنان حجاز چگونه تحریمش کرده اند؟ که چرا با محمد امین ازدواج کرده است... و نمی بینی پدر را که مردان قریش ابترش می خوانند؟ که چون پسرانش یکی پس از دیگری رفته اند بشتاب بانوی من ! که نبض زمین منتظر قدوم توست و قلب زمان نیز... تا پاسدار وجود بهترین آفریده ی خدا باشی هم دینش را و هم نسلش را... بشتاب بانوی من! که حس می کنم بوی بهشت را و مدینه امروز ... میعاد فرشتگان است با دسته گل های بهشتی میلادت مبارک بانوی من !
دخترم را روزی که به دنیا آمد به عشق تو فاطمه سادات نام نهادیم.. و چه زیباست این تقارن که امسال روز تولدش شب میلاد توست.. او را و همه ی دختران عاشقت را دعا کن مادر !
| | | |
| |
| |
| |
| | + این ره که ما می رویم... | جمعه 31 خرداد 1387 | | سلام دوستان گرامی سلام بچه های عزیز دانشجو خسته نباشید از خواندن و نوشتن و حفظ کردن و امتحان دادن..
راستش امروز من هم دوتا امتحان داشتم.. خیلی هم خوشحالم... چون به احتمال قوی هر دو را بیست می گیرم... اما چه فایده؟ چون بدون تردید فردا همه ی محفوظاتم از ذهنم پریده است.. وقتی مجبور باشی مطالب را تنها برای کسب نمره، بخوانی و تنها در حافظه ی کوتاه مدت بسپاری طبیعی است که در کوتاه مدت هم از دست خواهی داد.
واقعا این چه آموزشی است که به جای تکیه بر فهم و درک مطالب، بر حفظ اسامی و تاریخ و ... تکیه می کند؟ ما خوشحال بودیم که نظام آموزشی حوزه های علمیه بر مبنای درک مطلب است. به خاطر همین هم بوده که در طول تاریخ حوزه های علمیه طلبه ها به بحث، جدل و استدلال می پرداختند تا حسابی بر مبانی علوم مسلط شوند. و به خاطر همین بوده که در نظام آموزشی حوزه های علمیه، یک طلبه، داوطلبانه به تحصیل علوم دینی می پرداخت و بدون اجبار و بدون نیاز به امتحان درس می خواند و تا کتاب یا درسی را خوب نمی فهمید و برایش ملکه نمی شد به کتاب و مقطع بالاتر نمی رفت. نوع درس خواندن یک طلبه هم اینگونه بود که قبل از شرکت در کلاس، خودش درسی را که قرار بود استاد ارائه کند می خواند و سعی می کرد بفهمد و زوایای روشن و تاریک آن را خود درک کند تا فردا در جلسه ی درس استاد بیشتر اشکال کند، بیشتر استدلال کند و نفهمیده از سخن استاد نگذرد. اسم این کار پیش مطالعه است که نظام آموزشی حوزه روی آن زیاده تاکید داشت. بعد از حضور در کلاس و شنیدن درس از زبان استاد و بعد از آن که شب تا پاسی از شب گذشته آن را مطالعه می کرد، دوباره با یک هم درسی همان بحث را به مباحثه می گذاشت؛ یک روز این در نقش استاد بود و درس را بیان می کرد و طرف مقابل ایراد می گرفت و فردا بالعکس...
وقتی هم که پای امتحان می رسید، به حضور استاد ممتحن می رفت و دو زانوی ادب می زد؛ استاد یک جای کتاب را باز می کرد و یک بحثی را مطرح می کرد. آن وقت این طلبه می بایستی فهم و درک خود را از آن مطلب بیان کند. گاهی هم استاد اشکال می گرفت و طلبه را بیشتر به ورطه ی استدلال و استنباط می انداخت تا میزان فهم او را ارزیابی کند نه میزان محفوظاتش را. به همین جهت هنوز که هنوز است خیلی وقت ها بچه های خوش فکر دانشگاه و حتی تحصیل کردگان خارج از کشور وقتی می خواهند موضوعی را بیشتر حلاجی کنند و به بحث بگذارند می گویند می خواهیم طلبگی کنیم. یک عبارت معروفی از قدیم در حوزه وجود داشته که در تعریف فقیه می گفتند « اذا رجع علم » یعنی لازم نیست فقیه همیشه، همه ی احکام و اصول را در حافظه ی خود داشته باشد. همین قدر کافیست که قدرت مراجعه به کتاب و منابع را داشته باشد و همین که مراجعه کند بتواند به احکام الهی دست پیدا کند.
حالا متاسفانه ما به جای اینکه بیاییم این نظام آموزشی طلبگی را فرا گیر کنیم و به مدارس عالی و حتی مدارس متوسطه تعمیم بدهیم خودمان هم آمده ایم شیوه های مبتنی بر حفظ را راه و رسم خود قرار داده ایم. گاهی برای ارزیابی هوش افراد، سوال های تستی و غلط انداز مطرح می شود، این خیلی خوب است؛ اما کدام عقل سلیم است که بپذیرد تمام امتحان ها و آزمون های ورودی، ضمن خدمت، پایان دوره و ... می تواند بر این شیوه قرار داشته باشد؟ کدام تجربه ی علمی ثابت کرده که این شیوه ی حفظ کردنی مفیدتر است و امتحان بر مینای این شیوه می تواند میزان معلومات و توانایی های یک فرد را نشان دهد؟
ادامه مطلب...
| | | |
| |
| |
| |
| | + چگونه روی خداوند را ببوسیم؟ | چهارشنبه 29 خرداد 1387 | | سلام دوستان ! پنجمین جلسه ی هم اندیشی جوانان در فرهنگسرای دانشجو به بررسی داستان « روی ماه خداوند را ببوس » نوشته ی مصطفی مستور اختصاص داشت. پس از بحث و گفتگوی دوستان و شنیدن نظرات منفی و مثبت شرکت کنندگان در جلسه، نکاتی را هم من عرض کردم. اکنون بنا به دستور دوستانی که خواسته اند مباحث آن جلسات را برایشان بنویسم، خلاصه ای از عرایضم را در این باره تقدیم می کنم:
کتاب مذکور مشتمل بر ?? فصل است و تمام داستان به نوعی پیرامون شک هایی است که خیلی وقت ها به طور طبیعی پیرامون خدا و عالم غیب در ذهن انسان ایجاد می شود. اینکه « آیا خدایی هست؟ » دغدغه ی کلی داستان است و رسیدن نمادین قهرمان داستان به خدا پایان ماجرا. یونس شخصیت اصلی داستان یک دانشجوی فسفله است و دارد پایان نامه اش را در مورد خودکشی دکتر پارسا یکی از اساتید مطرح فیزیک کوانتوم می نویسد. دکتر پارسای خودکشی کرده دنبال به دست آوردن ارتباط مفاهیم ریاضی با روابط انسانی و تبدیل کیفیت های معنوی به کمیت هاست.
ادامه مطلب...
| | | |
| |
| |
| |
| | + خرافه های دیجیتالی | سهشنبه 21 خرداد 1387 | | اگراین ذکر را بگویی تا آخر هفته خبر خوشی می شنوی. حتما برای چند نفر بفرست وگرنه گرفتاری بدی برایت پیش می آید اگر این دعا را نخوانی اتفاق بدی برایت می افتد و اگر برای 10 نفر نفرستی مصیبت بزرگی خواهی دید اگر این پیام را برای چند نفر بفرستی به آرزویت می رسی اگر پنج صلوات ختم کنی و این اس ام اس را برای پنج نفر بفرستی حضرت یونس را در خواب می بینی اگر امام زمان را دوست داری و می خواهی از دستت راضی باشد بگو یا مهدی و برای شش نفر بفرست اگر این پیام را send to all نکنی عمرت کوتاه می شود
این ها نمونه های پیامک هایی است که به تازگی بین گروهی از مردم به ویژه بعضی از جوانان رایج شده است و از آنجا که با احساسات، عواطف مذهبی و باورهای دینی مردم سر و کار دارد حالت قداست به خود می گیرد و رفته رفته باعث خرافه گرایی خواهد شد. باید توجه داشت که این ها خرافاتی بیش نیستند و بر فرض محال اگر صحت هم داشته باشند، می توان گفت یک تجربه ی شخصی بوده و هیچ گونه مسئولیتی را برای دریافت کننده اس ام اس یا ایمیل و یا پیام های آفلاین و آنلاین ایجاد نمی کنند. این خرافه گرایی ها می تواند به سلامت دینی و روانی جامعه لطمه وارد کند. هرچند خیلی از دریافت کنندگان از روی همان حس دینی و عاطفی و یا از ترس پیامدهای ناگوار و یا به امید نتیجه ی شیرین آن، اقدام به ارسال به دیگران می کنند، اما تردید نکنید که آغاز کننده ی این نوع توصیه ها تنها با همین هدف دست به این کار می زند.
سال ها پیش و قبل از آمدن تلفن همراه، اینترنت و سایر امکانات دیجیتالی، در حرم امام رضا علیه السلام و حرم حضرت معصومه علیهاالسلام و ... شبیه همین خرافات را بر کتاب های قرآن و مفاتیح می نوشتند که امام رضا به خواب یکی آمده و گفته مثلاً به زنان بد حجاب بگویید وارد حرم من نشوند؛ زیرا روح من با دیدن آنان می لرزد. هر کس این را بخواند باید روی 5 کتاب قرآن یا مفاتیح الجنان بنویسید و اگر ننویسد دچار سکته ی مغزی یا سرطان می شود و یا اتفاق بدی برای اطرافیانش می افتد. یکی این را دید و مسخره کرد و روی کتاب های حرم ننوشت، هنوز آخرهفته نشده بود پدرش را از دست داد.
همان ایام در حرم رضوی علیه السلام و در حالی که یک کتاب دعا با همین نوشته های جاهلانه، آن هم با خطی عجیب و غریب، جلویم باز بود و از این همه حماقت و ساده اندیشی تأسف می خوردم، با دوستی در این باره سر صحبت باز شد. او گفت: حالا چه اشکال دارد که آدم بنویسد؟ خب اگر درست بود که آدم به وظیفه اش عمل کرده و اگر دروغ و خرافه بود که چیزی را از دست نداده است. گفتم: آقای محترم ! می دانی که تصرف در وقف و اموال دیگران حرام است؟ شما وقتی روی قرآن هایی که برای استفاده ی عموم وقف شده است، چیزی بنویسید کار حرام کرده اید. آیا شما حاضرید که برای ترویج یک مشت خرافه مرتکب حرام بشوید؟ بعد ادامه دادم: حیف که کار حرامی است و گرنه من هر روز به حرم می آیم و روی صدتا از این قرآن ها و مفاتیح ها می نویسم: من خواندم باور نکرده و نمی کنم و اصلاً این خزعبلات را قبول ندارم و منتظر می مانم ببینم تا آخر هفته چه اتفاقی برایم خواهد افتاد..!؟ و بعد اگر می شد فریاد را در نوشته بیان کرد فریاد می زدم که شما را به همه ی مقدسات دست از این همه بی عقلی و خرافه پرستی بردارید.....
| | | |
| |
| |
| |
| | + دل گویه ای آرام با عقیله ی بنی هاشم | جمعه 17 خرداد 1387 | | ساعت 22 در حرمش و شب شهادت مادرش
به من گفته بودند اینجا سرزمین دشمنان توست شام دیروز... دمشق امروز به من گفته بودند روزگاری تو اسیر حاکمان این دیار بوده ای آمده بودم گریه کنم غریبی ات را.. می خواستم ناله کنم اسارتت را... اما می خندم حقارت و حماقت بنی امیه را وقتی شکوه بارگاهت را که می بینم...
می گردم تمام شام را... کو نسل ونتیجه ی آل بنی امیه؟ کو یک نفر که به این انتساب افتخار کند؟ اصلا آدم زنده، پیش کش ... کو قبر معاویه ؟ کو قبر یزید؟ کو قبر مروان ؟
بانوی من! تو همان غریبی نبودی که دشمنانت خواستند گمنام بمانی؟ تو همان اسیری نبودی که بر سرو صورتت سنگ می زدند؟ تو سالار قافله ای نبودی که هنگام ورودش به این شهر، مردم به خاطر پیروزی امیرشان هلهله می کردند و شیرینی خیرات می دادند؟ امروز چرا پس مرقدت بارگاهی با شکوه شده است .. پناهگاه عام و خاص؟ چه شده است که فرشتگان از عرش برای زیارتت به زمین می آیند؟ مگر این بارگاه، بارگاه تو نیست که امروز حتی مخالفان نیز در برابر عظمتش کرنش می کنند و دست ادب به سینه می گذارند؟ آن یکی بارگاه که صفای معنویش دل هر رهگذری را می برد ، آیا خرابه ی آن روز شام نیست؟
پس کو آن مست قدرتی که یک روز در این دیار، امیرالمومنینش می خواندند؟ کو آن کودنی که می خواست نام شما را به خاک بسپارد؟ کو آن ابرقدرتی که سرمست از پیروزی با چوب بر لب و دهان برادرت می زد؟ کو آن پا جای پای قیصر روم گذاشته؟ کو کاخ سبز اموی که چشم ها را خیره ی خود می کرد و دل از همه می ربود؟ چرا امروز نامی از آن همه شکوه و سربلندی نیست؟ چه شد که حتی از یادشان نیز چیزی باقی نمانده است، مگر نام هایی کمرنگ که رمق از کوچه و خیابان و مسجد نیز می برند ؟
بانوی من! می خواستند نامتان را نیز از بین ببرند اما یریدون لیطفئوا نورالله والله متم نوره ولو کره المشرکون آیا این بیچارگان نمی دانستند که شما تبار بانویی هستید که قرآن به وصفش انا اعطیناک الکوثر را صلا زد؟ بانویی که سلاله اش به پایداری هستی پایدارند و برای تمامی خلقت افتخار... و دشمنانشان ابترها و منقرض شده های بدبخت تاریخ... آیا این تو نبودی که در مجلس همان امیرالمومنین ساختگی!! فریاد بر آوردی که: یا یزید! کد کیدک و اسع سعیک فوالله لا تمحوا ذکرنا و لا تمیت وحینا ؟
بانوی صبوری و مردانگی! امشب که شب شهادت مادر توست بر مزارت آمده ام آن روز تو چهار سال بیشتر نداشتی .. داشتی؟
خیلی حرف دارم .. عقده هایم متراکم شده است اما فقط برای عرض تسلیت آمده ام عزیز تسلیتم را بپذیر و تسلیت دوستانم را دعایشان کن و مرا نیز.. که اطمینان دارم دعای تو ردخور ندارد...
| | | |
| |
| |
| |
| | + دعوتت را سپاس بانوی من!! | سهشنبه 14 خرداد 1387 | | باور نمی کنم... اگر سه روز پیش می پرسیدی قصد چنین سفری دارم یا نه؟ با اطمینان می گفتم: نه اما حالا انگار دارم خواب می بینم هنوز هم دارم چشمانم را می مالم من کجا واینجا کجا؟ حتی یک در ملیون هم احتمال نمی دادم این روزها اینجا باشم از لحظه ی تصمیم تا آغاز سفر کمتراز 48 ساعت زمان برد

و حالا... این منم کنار عقیله ی بنی هاشم این منم در ایام شهادت مادرمان زهرای اطهر کنار دختر بزرگوارش .... عمه ی نازنینمان در پانصد متری حرمش و روبروی گنبد سر به آسمان ساییده اش... تسلیت شما عزیزان را نیز خواهم رساند
پ ن _ کی می گه سیزده عدد نحسیه؟ ما که سیزده فروردین رفتیم مدینه سیزده خرداد هم که اومدیم اینجا تازه شم از خروجی شماره ی 13 خارج شدیم تا ببینیم سیزده تیرماه تقدیرمان چیست؟ مطمئنم به لطف خدا...
| | | |
| |
| |
| |
| | + نماایشگاه کتاب تهران | شنبه 11 خرداد 1387 | | چند روز پیش نوشتم که ما با شرکت نکردن در نمایشگاه کتاب پاریس، فرصت ها را می سوزانیم. امروز می خواهم بگویم از یک طرف فرصت سوزی می کنیم و از طرف دیگر برای مخالفان خود، فرصت های طلایی ایجاد می کنیم. حالا این با کدام منطق جور در می آید نمی دانم. می گویید نه ؟ بشنوید که امسال در نمایشگاه کتاب تهران چه گذشت... در این نمایشگاه انواع کتاب های غیر مجاز به راحتی عرضه می شد. هر چند مسئولان گفتند که در روزهای اولیه نمایشگاه 380 عنوان کتاب که با فرهنگ و سیاست های ما سازگاری نداشت جمع آوری شد؛ اما تا آخر نمایشگاه نیز کتاب هایی عرضه می شد که یا مجوز نداشت و یا از بیخ ممنوع بود.. من به بعضی از موضوعات کتاب های به نمایش گذاشته شده اشاره می کنم، البته بدون ذکر نام کتاب ها یا ناشران آنها؛ تا پای اشاعه یا تبلیغ کتاب ها یا تخریب ناشران گذاشته نشود. 1- کتاب هایی در راستای تخریب اعتقادات دینی و مذهبی حتی در حد به محاکمه کشیدن خداوند، تحقیر چادر و حجاب، ترویج اندیشه های اهل سنت و به خصوص وهابیت، حمله به باورهای شیعی، توهین به مسیح و ترویج بودا، تبلیغ دین مسیحیت، ترویج شیطان پرستی و تبلیغ بهائیت و... 2- کتاب هایی با هدف تبلیغ از عرفان های وارداتی، انرژی درمانی، ترویج اندیشه ی مبتذل عرفانی اوشو، ترویج عرفان صهیونیستی کابالا وترویج صوفی گری اسلامی!! و... 3- کتاب های سکسی و غیر اخلاقی حاوی داستان های عاشقانه و اروتیک، تصاویر زشت و غیر اخلاقی، کتاب ها و کاست های موسیقی مبتذل، تبیین ارتباط دختر و پسر، عرضه ی DVD های آموزش ایروبیک با مربیان آن چنانی، شرح اندام زنان، کتاب های هوس انگیز جنسی، و حتی کتاب هایی که به شرح روابط عاشقانه ی برادر و خواهر می پردازد و... 4- کتاب های سیاسی که در راستای تطهیر رژیم پهلوی، تحریک قومیت ها مثل ترویج کردستان واحد، مظلوم نشان دادن قومیت های ایرانی، تبلیع حزب و اندیشه ی حزب توده، مارکسیسم، و ترویج نام خلیج فارس به عنوان دریای عربی و ... واقعاً جای سوال است که ما به کجا می رویم؟ چه اندیشه ای در سر داریم؟ نکند می خواهیم پا جای پای جهان مترقی و دموکراتیک بگذاریم و بگوییم در ایران آزادی اندیشه وجود دارد؟ کدام آزادی اندیشه؟ می دانیم که تمام کشورها حتی لائیک ترین و مثلاً آزادترین شان برای خود خط قرمزهایی دارند که به هیچ قیمتی از آن نمی گذرند. آیا خط قرمزها را نمی شناسیم یا در غفلت به سر می بریم؟ اگر اولی باشد که واویلا و اگر دومی باشد واویلاتر!!!
| | | |
| |
| |
| |
| | + علم و جهل | چهارشنبه 8 خرداد 1387 | | سلام دوستان داشتم کتاب " عشق روی پیاده رو" نوشته ی مصطفی مستور را که از نمایشگاه خریده بودم می خواندم اما نشد.. در این مدت چندین کتاب خوانده ام ولی هنوز نتوانستم آن را تمام کنم. با این حال مثل اینکه تقدیر این بوده که باز هم با مطصفی مستور باشیم چون ضرورت جلسه ی «هم اندیشی جوانان» به مطالعه ی اجباری کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" وادارمان کرد... یک جمله ی خیلی قشنگ که دیشب خواندم این بود: جواب همه ی این سوال ها و صدها سوال مثل این ها... فعلاً یه چیزه: نمی دانم. این چیزی است که علم به ما می گه. علم مطمئن ترین و در عین حال صادقانه ترین ابزاری است که با فروتنی تمام به ما می گه که: نمی دانم.
سال ها قبل جایی از قول بوذرجمهر حکیم خواندم که گفته است: معلومات بشر مثل قطر دایره است و مجهولاتش مثل محیط آن... بدیهی است که هر چقدر قطر دایره امتداد پیدا کند، محیط آن نیز گسترده تر می شود.
پ ن ـ دوستان در کامنت خواسته اند که من در باره ی جلسه ی هم اندیشی هم بگم... شنبه ها ساعت 5 تا 7 بعداز ظهر در فرهنگسرای دانشجو با جمعی از دوستان گرد هم می آییم و بحث آزادی داریم. ورود هم برای همه آزاد است.

| | | |
| |
| |
| |
| | + نمایشگاه کتاب پاریس | یکشنبه 5 خرداد 1387 | | شنیدم که به دلیل شرکت رژیم صهیونیستی در نمایشگاه کتاب فرانسه، جمهوری اسلامی ایران در این نمایشگاه شرکت نخواهد کرد. نمی دانم این تصمیم توسط چه کسی و بر چه مبنایی گرفته شده است.. اما به نظر می رسد خالی کردن جایگاه عرضه ی فرهنگ دینی و ایرانی و از دست دادن این فرصت ها به صلاح نباشد. باید توجه داشت که فضای نمایشگاه کتاب با فضای ورزش تفاوتی اساسی دارد. در مسابقات کشتی یا هر مسابقه ی دیگر، اگر ورزشکار ایرانی یا تیم ایران با ورزشکار رژیم صهیونیستی روبرو نمی شود، نه تنها چیزی را از دست نمی دهیم که به این شکل، نامشروعی این رژیم و اعتراض خود را به گوش جهانیان می رسانیم. اما در نمایشگاه کتاب که عرصه ی تقابل ما و آنها نیست.. و اگر انتظار داشته باشیم که با این شرکت نکردن ها، میزبانان از دعوت رژیم صهیونیستی خودداری کنند، انتظار درستی نیست. زیرا آنان نه تنها با آن رژیم رابطه ی راهبردی و نهادینه دارند که اگر به خاطر همین شرکت نکردن ما هم باشد این کار را می کنند تا منادیان فرهنگ ناب اسلام نتوانند ندای حقانیت اسلام را به گوش جهانیان برسانند. پس بهتر است با ساده انگاری موضوعات جهانی، فرصت سوزی نکنیم و به بهترین شکل ممکن از فضاهای به وجود آمده استفاده کنیم. به نظر من این برخورد، یک برخورد فعال است و شرکت نکردن یک برخورد انفعالی... همین
| | | |
| |
| |
| |
| | + اول خرداد | پنجشنبه 2 خرداد 1387 | | برای اول خرداد..
تبریک می گویند.. اما من که هر چه نگاه می کنم چیزی در خور تبریک نمی بینم جز اینکه یک سال دیگر به مرگ نزدیک شدم و ده ها سال از خدایم دور...
| | | |
| |
| |
| |
| | + و یک غزل دیگر | جمعه 6 اردیبهشت 1387 | | چه می توان کرد وقتی هیچ حرفی نمی تواند دغدغه هایت را بیان کند.. خودت هم نمی دانی چه می خواهی .. فقط می دانی که دل تنگی ... چاره ای نیست جز اینکه بزنی به وادی شعر... هرچند شعرت مال دو سه سال گذشته باشد
وقتی که عشق در دل ما ریشه میکند فرهاد زندگی هوس تیشه میکند
در بیستون حادثهها تا که میروی شیرین فقط، به گام تو اندیشه میکند
این سبزهزار وحشی احساس مال تو تا بنگری پلنگ، چه با بیشه میکند
هر روز وقت آمدنت پشت پنجره یک باغ گل، نگاه به آن شیشه میکند
یک گل، نگاه دزدکی خود برید و گفت این عاشقی چه بود که دل پیشه میکند؟
یک لحظه بیشتر به تماشا نمانده است وقتی که عشق، در دل ما ریشه میکند
| | | |
| |
| خـانـه | صاحب خانــه | تمـ |